شمعه

لغت نامه دهخدا

( شمعة ) شمعة. [ ش َ ع َ ] ( ع اِ )واحد شمع. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). یکی شمع. شمع. ( منتهی الارب ). یک پاره موم. ( یادداشت مؤلف ).

ویکی واژه

بستر

جمله سازی با شمعه

💡 شمعها پیش و پس به عادت خویش پس رها کن که شمع باشد پیش

💡 او به عکس شمعهای آتشیست می‌نماید آتش و جمله خوشیست

💡 شب وصلم ز یکی شمع بود روشن و هست شمعها ز آتش آهم به شب تار فراق

💡 هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او شمعها انگشت بردارند بهر زینهار

💡 شمعهای عنبر آتش میفشاند عود هر دم دامنی خوش میفشاند

💡 نفس گداختگی های شوق را نازم چه شمعها به سراپرده بیانم سوخت

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
نجیب یعنی چه؟
نجیب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز