شفش.[ ش َ / ش ُ ] ( اِ ) نی و یا چوبی که ندافان پنبه را بدان زنند و گردآوری کرده جمع نمایند. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( از فرهنگ جهانگیری ). آن نی که نداف پنبه بدان گرد آورد. ( انجمن آرا ) ( از آنندراج ):
زغوته دزد و نوردن نورد و شفش ربان
هزاروپانصد باقی چنو دگر نبود.سوزنی.|| شاخه ٔدرخت. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جهانگیری ). به معنی شاخ درخت، همانا به ضم اصح است. ( از انجمن آرا ) ( آنندراج ). || شفشه. شوشه. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به شوشه و شفشه شود. || سرگین خشک. ( ناظم الاطباء ). || نای و نی. || آماسی در دستهای اسب که از خوردن آب زیاد عارض گردد. ( ناظم الاطباء ).
(شَ ) (اِ. ) نی و چوبی که حلاج پنبه را با آن می زند.
( ~. ) (اِ. ) ۱ - شاخ درخت. ۲ - شوشه، شفشه.
۱. نی یا چوب باریکی که حلاج با آن پنبه را می زند.
۲. شاخ درخت.
( اسم ) ۱ - شاخ درخت. ۲ - شوشه.
نی و چوبی که حلاج پنبه را با آن میزند.
شاخ درخت.
شوشه، شفشه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شود چو دیبه چین باغها ز ابر بهار شود چو شفشه زیر شاخ ها ز باد خزان
💡 چوحال خویش پیش او بیان کرد ز دل کافور را آتشفشان کرد
💡 گرچه چون نشفش کند تو قادری کش ازیشان وا ستانی وا خری
💡 ولی کجاست چنان طاقتی که بتواند حریف ناله آتشفشان من گردید؟!
💡 زبان های آتشفشان همچو شمع در آن تربت پاک گشتند جمع
💡 در چه حالند مقیمان سرا پرده میر که زکشفش سر جمعی بسر دار افکند