( شعفة ) شعفة. [ ش َ ف َ ] ( ع مص ) شیفته گردانیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). رجوع به شعف شود.
شعفة. [ ش َ ف َ ] ( ع اِ ) شَعَفَة. باران نرم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به شَعَفَة شود.
شعفة. [ ش َ ع َ ف َ ] ( ع اِ ) شَعْفَة. سر کوه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ) ( دهار ) ( از اقرب الموارد ). || سر هر چیزی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). بالای هر چیزی. ( از اقرب الموارد ). ج، شَعَف، شُعوف، شِعاف، شَعَفات. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). || گیسوی غلام. ( از اقرب الموارد ). || پاره موی مجتمع در سر، یا عام است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || باران نرم.
- امثال:
ماتنفع الشعفة فی الوادی الرعب؛ در حق کسی گویند که شی اندک و حقیر به کسی دهد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). و رجوع به شَعْفَة شود.
|| سر قلب یعنی آن جایی که به علاقه رگ آویزان است. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). سر قلب. ( از اقرب الموارد ).
(شَ عَ فَ یا فِ ) [ ع. شعفة ] (اِ. ) ۱ - سر کوه، رأس جبل. ۲ - پاره ای از موی مجتمع در سر. ۳ - باران نرم. ۴ - سر قلب، آن جا که به علاقة رگ آویزان است، ج. شعف، شعوف، شاف، شعفات.
( اسم ) ۱ - سر کوه راس جبل. ۲ - پاره ای از موی مجتمع در سر. ۳ - باران نرم. ۴ - سر قلب آن جا که بعلاقه رگ آویزان است جمع: شعف شعوف شعاف شعفات.
باران نرم
شعفة
سر کوه، رأس جبل.
پارهای از موی مجتمع در
باران نرم.
سر قلب، آن جا که به علاقة رگ آویزان است؛
شعف، شعوف، شاف، شعفات.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صحبت خوبان ز شیخ و شعفه نهان به مایۀ غوغاست بانک نای و دف ورود
💡 «وَ قالَ نِسْوَةٌ» یقال نساء و نسوة و نسوان لا واحد لها من لفظها و المدینة ها هنا مدینة مصر، چون حدیث زلیخا در شهر مصر پراکنده شد، جماعتی زنان مصر زلیخا را ملامت کردند گفتهاند دوازده زن بودند از اکابر مملکت و گفتهاند پنج بودند: امرأة السّاقی و امرأة الخبّاز و امرأة صاحب الدّواب و امرأة صاحب السّجن و امرأة الحاجب. این زنان گفتند: «امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها» ای عبدها الکنعانی، «عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا» ای احبّها حتّی دخل حبّه شغاف قلبها و هو حجابه و غلافه. زن عزیز فتنه غلام عبرانی گشته و دوستی و مهر غلام بشغاف وی رسیده! گفتهاند که شغاف پوست دلست و گفتهاند که خون بسته است در میان دل و گفتهاند دردی که در استخوان سینه پدید آید آن را شغاف خوانند، و حبّا نصب علی التمییز، «إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» من وقع فی امر اعیاه المخرج منه فهو ضال فیه. و در شواذ خواندهاند قد شعفها بالعین غیر المنقوطه، مشتق من شعاف الجبال ای رؤس الجبال معنی آنست که عشق در تن وی بهر راهی فرو رفت و ولایت تن همه فرو گرفت و کسی که بر چیزی عاشق بود گویند مشعوف است بر وی.