سندانی

لغت نامه دهخدا

سندانی. [ س ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به سندان. || ( اِ ) یکی از استخوانهای سه گانه گوش میانی که آنرا سندان گوش نیز گویند.

فرهنگ فارسی

۱ - ( صفت ) منسوب به سندان. ۲ - ( اسم ) سندان گوش.

فرهنگستان زبان و ادب

{incus} [علوم جَوّ] قسمت فوقانی ابر کومه ای بارا که به شکل سندان با نمای هموار و ریسه دار و مخطط است

دانشنامه عمومی

سندانی (ابر). سندانی قسمت فوقانی ابر کومه ای بارا که به شکل سندان با نمای هموار و ریسه دار و مخطط است.

جمله سازی با سندانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زیر زخمی ز رنج زخم بلا دیده پتکی و فرق سندانیست

💡 گر تن خصمان او سنگی و سندانی کند در میان سنگ و سندان خصم زندانی کند

💡 شده کهسار کافوری و آب رود سندانی در آب از بند دیماه است ماهی گشته زندانی

💡 به دامان نطعش آویزان و دل چون‌ کورهٔ آتش ش‌و روزش ستم پتکی نمود و سینه سندانی

💡 به گریه کوشم و پیدا بود کاثر چکند ز آب دیده من بر دل چو سندانی

💡 ز زخم ار زور سندانی نماند ز سندانی سپندانی نماند

تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز