کلمه «سنان» دارای معانی مختلف و کاربردهای گستردهای است که عبارتاند از:
قسمت تیز نوک نیزه: کلمه سنان در معنای اصلی و لغوی خود به نوک تیز و برندهی نیزه یا هر جسم نوکتیز دیگری اشاره دارد. این بخش از نیزه که به شکل مثلثی یا نوکتیز ساخته شده، کاربرد اصلی آن نفوذ و ضربه زدن به هدف است و نقش حیاتی در کارایی نیزه به عنوان یک سلاح دارد.
نیزه: در معنای دوم، سنان به خودِ نیزه اشاره دارد، یعنی سلاحی بلند و نوکتیز که در جنگها و شکارها استفاده میشود. نیزه یکی از قدیمیترین و پراستفادهترین ابزارهای جنگی و دفاعی انسانها بوده و در فرهنگهای مختلف جایگاه ویژهای دارد.
نابودکننده دشمن: در معنای سوم، سنان به صورت استعاری به کسی یا چیزی اطلاق میشود که دشمن را نابود میکند یا ضربهای مهلک به آن وارد مینماید. این کاربرد بیشتر در متون حماسی، شعری و تاریخی دیده میشود، جایی که این واژه نمادی از قدرت و توانایی شکست دادن دشمن است.
سنان. [ س ِ ] ( ع اِ ) سرنیزه.( آنندراج ). نیزه. ( غیاث ) ( منتهی الارب ):
همی بستد سنان من روانها همچو بویحیی
همی برشدکمیت من بتاری همچو کراتن.فرقدی.همی سر آرد بار آن سنان نیزه او
هرآینه که همه خون خورد سر آرد بار.دقیقی.بگرز و به تیغ و سنان دراز
همی کشت از ایشان یل سرفراز.فردوسی.زمین سر بسر گفتی از جوشن است
ستاره ز نوک سنان روشن است.فردوسی.سنانهای نیزه بهم برشکست
یلان سوی شمشیر بردند دست.فردوسی.چون عدو نزدیک شد بر رمح شه گردد سنان
چون عدو از دور شد بر تیر شه پیکان بود.عنصری.آن پیشرو پیشروان همه عالم
چون پیشرو نیزه خطی که سنانست.منوچهری.شاه حبش چون تو بود گر کند
شمشیر از صبح و سنان از شهاب.ناصرخسرو.سنان تست قدر گر مجسم است قدر
حسام تست قضا گر مصورست قضا.مسعودسعد.رستم فضل را ز هند هنر
هم سنان هم رماج بفرستد.خاقانی.آنجا که سنان باشد با کافر مژگانش
خوشتر ز شکر دانم بر سینه سنان خوردن.خاقانی.سمندش گرچه با هر کس بزین است
سنان دور با شش آهنین است.نظامی.خصم نفست گرم عشوه دهد
بر سر خصم سنان خواهم زد.عطار.دیده تنگ دشمنان خدای
به سنان اجل سپوخته به.سعدی. || تیزی هر چیز. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ):
اگر تنم به زبان موی میکند به ثناش
بجای موی سنان بر مسام او زیبد.خاقانی. || سرهر چیز. ( آنندراج ):
درخشیدن تیغهای بنفش
با براندرآمد سنان درفش.فردوسی.گویی شرری که جست از انگشت
هندو بهوا سنان برانداخت.خاقانی.سنان در سنگ رفت و دسته درخاک
چنین گویند خاکی بود نمناک.نظامی.|| فسان که تیغ بر آن تیز کنند. ( غیاث ). فسان. ( نصاب الصبیان ). || سر عصا. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ).
سنان. [ س َ ] ( اِخ ) دهی است سه فرسخ میانه جنوب و مشرق شهر فسا است. ( فارسنامه ناصری ). نام محلی کناره راه شیراز به جهرم میان فسا و دره زهری در 164000 هزارمتری شیراز. ( یادداشت بخط مؤلف ). شهرکی است بناحیت پارس از میان پساو داراگرد، آبادان. ( حدود العالم ).
(س ) [ ع. ] (اِ. ) سرنیزه.
قطعۀ آهن نوک تیز که بر سر چوب دستی یا نیزه نصب کنند، سرنیزه.
سرنیزه، ق عه آهن نوک تیزکه برسرچوبدستی نصب کنند
( اسم ) ۱ - سر نیزه. ۲ - تیزی هر چیز جمع: اسنه.
ابن فتح حرانی او را در صناعه حساب و اعداد تقدم بود.
اسم: سنان (پسر) (عربی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: senān) (فارسی: سِنان) (انگلیسی: senan)
معنی: سرنیزه، نابودکننده دشمن، نیزه، قسمت تیز نوک نیزه، نوکِ تیز هر چیز، ( اعلام ) ) سنان ابن ثابت [قرن هجری] اخترشناس، ریاضی دان و پزشک بغدادی رئیس پزشکان بغداد، ) شیخ الجبل [قرنهجری] مشهور به سِنان ابن سلمان، رئیس اسماعیلیان شام، که در سال از سوی رهبر اسماعیلیان الموت به آنجا فرستاده شد و توانست اسماعیلیان را در آنجا به صورت قدرتی درآورد
سنان ( به اسپانیایی: Senan, Tarragona ) یک شهرستان در اسپانیا است که در کاتالونیا واقع شده است.
سنان ۱۱٫۷ کیلومترمربع مساحت و ۵۵ نفر جمعیت دارد و ۶۵۲ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده است.
نیزه، سرنیزه. به پیچید هومان جنگی عنان/ سپهبد بدو راست کرده سنان «فردوسی»
سنان و منان دو اصطلاح مرکب زبان معیار باستان هستند که به نظر میرسد از قبایل یا مناصب مطرح ایران باستان بودهاند.[۱]
↑ یا منّان یا سنّان یا دیّان... از دعوات اسلامی است که اشاره به این پدیدههای باستانی دارد
💡 اول اگر ز تیغ تو شد سرفکنده خصم آخر ولی سنان تواش کرد سرفراز
💡 از غمزه، سنان داری و در زیر لبان، قند چون است به قصد آمدهای یا به عیادت؟
💡 چون تن لام کند زخم سنانت تن ناف چون دل نون شود از شرم سخایت دل عین
💡 شدم بر بوی گل چیدن به گلشن سنان خار زد چنگم به دامن
💡 که نوک سنان از پس گردنش برون رفت و جان هم زتاری تنش