لغت نامه دهخدا
سلی. [ س َ لا ] ( ع اِ ) پوستی که بر روی بچه درکشیده زاید و آنرا بفارسی یارک خوانند. ج، اَسلاء. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( صراح اللغة ). رجوع به تشریح میرزا علی ص 954 شود.
سلی. [ س َ لا ] ( ع اِ ) پوستی که بر روی بچه درکشیده زاید و آنرا بفارسی یارک خوانند. ج، اَسلاء. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( صراح اللغة ). رجوع به تشریح میرزا علی ص 954 شود.
( صفت ) منسوب به سل مزاج سلی.
پوستی که بر روی بچه در کشیده زاید و آنرا بفارسی یارک خوانند. جمع اسلائ.
سلی (آستارا). سلی یک روستا در ایران است که در دهستان چلوند شهرستان آستارا واقع شده است. سلی ۳۰ نفر جمعیت دارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عالمی چون سیر چشمی نیست در ملک وجود هست هر موری درین وادی سلیمان دگر
💡 ز خواب عافیت بیگانه باشد چشم زخم من سرتسلیم تا ننهد به بالین پر تیرش
💡 اختیاری نیست کار عشق آن بدخو سلیم راه دل را چشم او خواهی نخواهی میزند
💡 تنگ میدان تر بود از حلقه انگشتری ملک امکان پیش چشم آن سلیمان زمان
💡 آصف ار آن ملک را ضبط آنچنان کردی به رای گم کجا کردی سلیمان مدتی انگشتری
💡 سیم بی قلب بیندوز که در درگه دوست نپذیرند ز کس هیچ بجز قلب سلیم