سطرلاب
مترادفها
اسطرلاب
لغت نامه دهخدا
سطرلاب. [ س ُ طُ ] ( معرب، اِ ) اصطرلاب. ( آنندراج ) ( غیاث ). به یونانی مخفف اسطرلاب است و آن آلتی باشد از برنج که بدان ارتفاع آفتاب گیرند. ( برهان ):
سطرلاب دوری که فرزانه ساخت
بر آئین آن جام شاهانه ساخت.فردوسی.منجم ببام آمد از نورمی
گرفت ارتفاع سطرلابها.منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 5 ).نسخه ٔطالع و احکام بقاکاصل نداشت
هم بکذاب سطرلاب مگر بازدهید.خاقانی.چشمه خورشید لطف بلکه سطرلاب روح
گوهر گنج حیات بلکه کلید کرم.خاقانی.رجوع به اسطرلاب و اصطرلاب و صطرلاب شود.
فرهنگ معین
(سُ طُ ) نک اسطرلاب.
فرهنگ عمید
= اسطرلاب
جمله سازی با سطرلاب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا کند حکم کواکب چون منجم از رصد تیر پیر چرخ را از مهر اسطرلاب داد
💡 چشمهٔ خورشید لطف بل که سطرلاب روح گوهر گنج حیات بلکه کلید کرم
💡 ولی نداند در دیده عنکبوت و عنب ز خوشه عنب و عنکبوت اسطرلاب
💡 گرفته دیده جویا ارتفاع طالع دل را ببین در پنجهٔ مژگانم اسطرلابی اشکم
💡 که گر منجم بر وی شود چنان بیند بر اوج چرخ که بی غم شود ز اسطرلاب
💡 به کی مانم به کی مانم که سطرلاب جهانم همه اشکال فلک را به یکایک بپذیرم