( سربة ) سربة. [ س َ ب َ ] ( ع اِ ) درز. || سفر نزدیک. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
سربة. [ س ُ ب َ ] ( ع اِ ) جماعت. ( اقرب الموارد ). جماعت زنان و غیر آن. ( منتهی الارب ). || جماعت اسبان آنچه هست و مابین بیست الی سی. ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || گله سنگخوار و آهو و گوسفند. ( اقرب الموارد ). || جماعت خرمابنان. ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). ج، سُرْب. || راه. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || موی میانه سینه تا شکم. ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( بحر الجواهر ). || فلان بعیدالسربة؛ ای بعیدالمذهب. ( اقرب الموارد ).
زیر ( ~. بِ ) (ص مر. ) کنایه از: محجوب، فروتن.
هوا ( ~. بِ هَ ) [ فا - ع. ] (ص مر. ) بی توجه، بازی گوش، بی دقت.
جماعت جماعت زنان و غیر آن یا گله سنگخوار و آهو و گوسفند
💡 تا چرا آن لب به حلوایی شکر آلوده شد سربه سنگ از کله خشکی می زند هر لحظه قند
💡 جهان را میتوان تسخیر کرد از تیغ استغنا گلستان سربهسر از توست گر بیآشیان باشی
💡 ز تو دردست و درمان است حاسد را و ناصح را مر این را سربهسر دردی، مر آن را جمله درمانی
💡 هر نصرت و ظفر که خبر بود پیش از این شد سربهسر زبازوی و شمشیر او عیان
💡 هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد سربه آسانی برآرد از گره زار گهر