سترک

لغت نامه دهخدا

سترک. [ س ِ ت َ رَ ] ( اِ ) مردم گیاه بود یعنی درخت واقواق. ( اوبهی ). یبروح. رجوع به استرک، و اصطرک شود. || به استعاره زنان نازاینده که بعربی عقیم است بدان نسبت است. ( اوبهی ). رجوع به استرک و اصطرک شود.
سترک. [ س ِ ت ُ ] ( اِ ) انگشت پنجم چون ازسوی کالوج ابتدای شمار کنند. ابهام. نر انگشت. انگشت نر. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

انگشت پنجم چون از سوی کالوج ابتدای شمار کنند ابهام. نر انگشت.

جمله سازی با سترک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که بنده ازهمه اسباب اعتمادتمام برآن مکارم اخلاق لطف گسترکرد

💡 نام بختیاری با به حکومت رسیدن تاجمیرخان آسترکی به لربزرگ اطلاق شده است.

💡 ملک و ملل به واسطه نعمتی سترک از شرق و غرب شاه و گدا کوچک و بزرگ

💡 بی‌نام هم کنونش چو بید سترک خصی این بد گهر شکالک و توسن رگ استرک

💡 کتاب مردم‌شناسی استرک، امید بابایی، سمیه صادقی، انتشارات مرسل، 1394.

💡 همچنین کلمه آسترک یا آستراک همان ستاره میباشد که با (ی)آخر پسوند نسبت به آن داده اند.