زردرویی

لغت نامه دهخدا

زردرویی. [ زَ ] ( حامص مرکب ) زردروئی. زردی صورت و پریدگی رنگ آن. ( فرهنگ فارسی معین ):
زردرویی زر از قرین بد است
ورنه سرخ است تا قرین خود است.سنائی.شمع زرد است از نهیب سر منم هم زرد لیک
زردرویی نز نهیب سر نشان آورده ام.خاقانی. || خجالت. انفعال. ( آنندراج ). خجالت. شرمندگی. ( ناظم الاطباء ). شرمندگی. خجالت. انفعال. ( فرهنگ فارسی معین ). شرمساری. خجلت. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ):
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز او عاقبت زردرویی برند.سعدی ( بوستان ).

فرهنگ معین

( ~. )(حامص. )شرمندگی، خجالت.

فرهنگ عمید

۱. زردی رنگ چهره.
۲. [مجاز] شرمندگی.

فرهنگ فارسی

۱ - زردی صورت و پریدگی رنگ از آن. ۲ - شرمندگی خجالت انفعال.
زردی صورت و پریدگی رنگ آن خجالت و انفعال

ویکی واژه

شرمندگی، خجالت.

جمله سازی با زردرویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خمار زردرویی داشت در پی چون گل رعنا اگر رنگی به رویم از شراب لاله گون آمد

💡 صائب آن بهتر که گردون ترک بی رویی کند زردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب

💡 اشک چون سیم سپیدم شد از آن خون که ز خلق زردرویی کشد آنکس که ندارد زر سرخ

💡 می کند پیوند بی نسبت عزیزان را ذلیل برگ سبز از دست سایل زردرویی می کشد

💡 چون گل رعناست می را زردرویی در قفا سرخ رو باشند دایم خون دل نوشیدگان

💡 در پری بیش است خجلت کاسه دریوزه را ماه نو چون گشت کامل زردرویی می کشد

کبود یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز