زدو

لغت نامه دهخدا

زدو. [ زَدْوْ ] ( ع مص ) گوز باختن و انداختن آن در مغاک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). والفعل من نصر. یقال زدا الصبی الجوز و زدا به؛ اذا لعب و رمی به فی المزادة. || فی المثل ابعد المدی و ازده، وقت تحریض بر چیزی گویند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || دست دراز کردن به جانب چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). و این لغتی است در سدو، چنانکه گویند: تسدو الابل فی سیرها بایدیها. ( از اقرب الموارد ). رجوع به سدو شود.

فرهنگ فارسی

گوز باختن و انداختن آن در مغاک دست دراز کردن بجانب چیزی وقت تحریض بر چیزی

جمله سازی با زدو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه چون خاطر بوالعلای معری که انشا کند صورتی از خَبَزدو

💡 غزلخوانیت گرچه باشد بسهو شمارندش، ا زدوستان دور، لهو

💡 ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری

💡 شادان زی و بکام رس و برخور از عمر خویش و ازدولب جانان

💡 از دل زدود صیقل غم زنگ معصیت کردم حساب خویش حسابم دگر نماند

💡 تا جای بر غمش نشود تنگ جاودان آثار شادی از دو جهان ماتمش زدود

پومپویر یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز