زبان دراز

لغت نامه دهخدا

زبان دراز. [ زَ ن ِ دِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) سخن گستاخانه و بی محابا:
که عیب است در مجمع اهل راز
سخنهای کوته زبان دراز.ظهوری ( از آنندراج ).رجوع به زبان دراز و زبان درازی شود.
زبان دراز. [ زَ دِ ] ( ص مرکب )جسور و بی ادب در تکلم. ( فرهنگ نظام ). آنکه سخن بی محابا گوید و بسیار گوید. ( آنندراج ). بدزبان و کسی که به بدی حرف بسیار میزند و گستاخ. ( ناظم الاطباء ). ذِربَة. سلیط. عَذقانَة. مِطریر. مَشان. ( منتهی الارب ): دریغ اگر این بنده با حسن شمایلی که دارد زبان دراز و بی ادب نبودی. ( گلستان ). رجوع به زبان درازی و زبان درازی کردن شود. || پرگو. پرحرف. طویل الکلام. || مجازاً، تیغ. ( آنندراج ).

فرهنگ معین

( ~. دِ ) (ص مر. ) گستاخ.

فرهنگ عمید

گستاخ و پرحرف، کسی که در حرف زدن و سخن گفتن با دیگری گستاخی و جسارت می کند.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه در مکالمه با دیگران گستاخ باشد جسور گستاخ. ۲ - پر حرف.
سخن گستاخانه و بی محابا

ویکی واژه

گستاخ.

جمله سازی با زبان دراز

💡 در مجلس ما کسی بجز شمع نبود او نیز بسی زبان درازی می کرد

💡 در رد سایلند بزرگان زبان دراز باشد دلیر کوه گرانسنگ در جواب

💡 نزاریا سر تسلیم نه سخن کوتاه زبان درازی تا چند و قصّه پردازی

💡 منویس نامه پیش رقیب زبان دراز خط چون توان نوشت قلم را نکرده قط

💡 گفتم: از قرض احتزازت چیست؟! دست کوته، زبان درازت چیست؟!

💡 شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو