ریخ
لغت نامه دهخدا
ریخ. ( اِ ) فضله ( انسان و حیوان ) که آبکی باشد. سرگین. غایط. ( فرهنگ فارسی معین ). فضله انسان و دیگر حیوانات که روان و بطور اسهال دفع شود. ( از یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ). فضله ریق صاحب اسهال. ( ازانجمن آرا ) ( آنندراج ). نجاست. ( زمخشری ). پیخال مرغ.( غیاث اللغات ). سرگین. ( لغت فرس اسدی ):
دم او برتافت هرکس پس درآوردش بکار
ریخ او آلود هرکس را میان ران و زهار.سوزنی.- ریخ زدن؛ دفع کردن فضله روان و آبکی.( ناظم الاطباء ). خج. ذرملة. خذرقة. هر: جلط؛ ریخ زدن. جوار؛ بیماری ریخ زدن مردم را. ( منتهی الارب ).
ریخ. [ رَ ] ( ع مص ) سست و فروهشته گردیدن. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || فراخ و گشاده گردیدن میان هر دو ران چندان که با هم نپیوندد. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
ریخ. [ رَ ] ( ع اِ ) دوری و گشادگی مابین دو ران. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).
فرهنگ معین
(خْ ) (اِ. ) نک ریغ.
فرهنگ عمید
سرگین آبکی انسان یا حیوان، سرگین، غایط.
فرهنگ فارسی
ریغ، سرگین، غایط، سرگین شل انسان یاحیوان
( اسم ) فضله ( انسان و حیوان ) که آبکی باشد سرگین غایط.
دوری و گشادگی ما بین دو ران
جمله سازی با ریخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لگد کرد و بشکست و افکند و ریخت گلوی گل تازه از تن گسیخت
💡 امشب از چشم و مغز خواب گریخت دید دل را چنین خراب گریخت
💡 شه ز بس خون که ریخت از شش سون گوی یاقوت شد زمین از خون
💡 اگرچه ریخت فلک خونم از سخن اهلی خوشم که بر در او خاک آستانم کرد
💡 ز جامم جرعه ای ماندست باقی که آن بر خاک خواهم ریخت ساقی
💡 ای مست ناز اگر همه باید بخاک ریخت یکبار ساغر از کف ما می توان گرفت