رهوار

لغت نامه دهخدا

رهوار. [ رَهَْ ] ( ص مرکب ) مرکب رونده فراخ گام و خوش راه و نجیب. ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
یکی اسب رهوار زیر اندرش
لگامی بزرآژده بر سرش.فردوسی.نیکخوی را به ره عمر در
زیر خرد مرکب رهوار کن.ناصرخسرو.کیسه زر چون ز ناردانه بیاگند
کسوت دیبا گرفت و مرکب رهوار.سوزنی.- سمند رهوار؛ اسب خوش راه. ( ناظم الاطباء ). رجوع به راهوار شود.

فرهنگ معین

(رَ ) (ص مر. ) نک راهوار.

فرهنگ عمید

= راهوار

فرهنگ فارسی

مرکب رونده فراخ گام و خوش راه و نجیب.

جمله سازی با رهوار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن بخت جوان است‌ که بر باد روان است یا شخص همایون تو بر مرکب رهوار

💡 به خنده می‌نهفت از دلش تنگی به رهواری همی پوشید لنگی

💡 ز تازی مرکبی نامی و رهوار برو زرین ستام و زین شهوار

💡 من چه گویم جفا و جنگ ترا؟ جرم رهوار و عذر لنگ ترا؟

💡 زمانه اسب حرون بود و کره توسن بزیر دولت تو کرده پیشه رهواری

💡 همره یک ناقه ی رهوار، زود جانب آن قافله بر همچو دود

سوپر یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز