رهاب. [ رَ ] ( اِ ) رهاوی. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به رهاوی شود.
رهاب. [ رَ ] ( اِ مرکب ) راهاب. راه آب. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به راه آب شود.
رهاب.[ رَ ] ( ع اِ ) ج ِ رهابة. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ) رجوع به رهابة شود.
رهاب. [ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ رَهب. ( اقرب الموارد ) ( از آنندراج )( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به رهب شود.
(رَ ) (اِ. ) نک رهاوی.
= رهاوی
( اسم ) آوازیست که در آخر افشاری نواخته میشود نصیحت آمیز و حالتش بر عکس افشاری است سوز و گراز و تاله و ندبه ندارد بلکه به پیر تجربه دیدهای شبیهاست که می خواهد آب خنکی بر داغ دل مصیبت دیدگان بریزد و آنان را با نصایح دلپذیر امیدوار کند و در ضمن بگوید که آرزوی بشر تمام شدنی نیست پس برای این که آسوده زیست کنیم باید دامان آرزو را فرا کشیم تا ادامه حیات که گاه با رنج و ناکامی و زمانی با شادی و کامرانی توام است سهل و آسان باشد.
جمع رهب
اسم: رهاب (دختر) (فارسی) (هنری) (تلفظ: ro(a)hāb) (فارسی: رهاب) (انگلیسی: rohab)
معنی: نوا و سه گاه، ( در موسیقی ایرانی ) گوشه ای در دستگاه های شور
💡 با تار ساز جفت مغنی به صد نوا آوا ز ترک و شور و حجاز رهاب را
💡 نکرده فرق خراسان ز ماوراء النهر همی نداند لحن مسیحی از رهاب
💡 محضر قدر رفیع اوست گردون لاجرم ایاهمهانجمبراو چونمهرهابر محضرست
💡 زاهد چه به چنگ آری ازین شهرت و گلبانگ گیرم که چو بوبکر رهابی شده فاشی
💡 در دیر و حرم زخمه سنتور عبادت حاجی به حجازت زد و راهب به رهابت
💡 گرفتار وفا ننگ رهابی برنمیدارد همه گر ناله گردم برنمیآیم ز زنجیرت