لغت نامه دهخدا
رنجاندن. [ رَ دَ ] ( مص ) رجوع به رنجانیدن شود.
رنجاندن. [ رَ دَ ] ( مص ) رجوع به رنجانیدن شود.
رنج دادن، به رنج انداختن، آزرده ساختن: چو دانی که بر تو نمانَد جهان / چه رنجانی از آز جان و روان (فردوسی: ۴/۴ حاشیه ).
رنج دادن، رنجانیدن، رنج دهنده، آزرده شده
( مصدر ) رنج دادن آزردن.
ferire
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن است از غم عالم دل خوش مشرب ما فارغ است
💡 از نگاهی بود ممکن کشتن ما عاجزان دست و تیغ نازنین خویش رنجاندن نداشت
💡 چه بود آن بی سبب رنجاندن کس بفرما تا چه نام آن نهد کس
💡 وی در وصیتنامه خود تأکید بر نماز، زیارت حسین بن علی و نرنجاندن مردم دارد:
💡 بی دماغان را نرنجاندن به صحبت منت است پیش عزلت دوستان تقصیر خدمت، خدمت است
💡 غم چه سازد با دل خوش مشرب دیوانگان؟ سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن است