راهگیر. ( نف مرکب ) رونده. بجانب محلی روان شونده. راهی شونده. رو بجانبی آورنده. راهرو و سالک. ( ناظم الاطباء ). راهگرای. راهسنج. ( بهار عجم ). || مسافر و سیاح. ( ناظم الاطباء ). مسافر. ( آنندراج ). پیچنده راه و تیزرونده. ( رشیدی ):
عزم را چند روزه ره بکمین
راهگیر قضا فرستادی.خاقانی. || قطاع الطریق. ( آنندراج ). راهزن. ( فرهنگ نظام ). راه بند:
آگهیش نه که شود راهگیر
دوره این گنبد روباه گیر.نظامی.چو نظم گزارش بود راهگیر
غلط کردن ره بود ناگزیر.نظامی.
(ص فا. ) = راه گیرنده: ۱ - راه رو، مسافر. ۲ - راهزن، قاطع طریق.
کسی که سر راه مردم را می گیرد، راه گیرنده، راهزن.
راه گیرنده:
راه رو، مسا
راهزن، قاطع طری
💡 گر روی این ره دامن آن شاه گیر بعد از آن دست یکی همراه گیر
💡 بدو گفت هومان که ای نامور از آن راه گیریم به پیروزگر
💡 نه بازداردش از گشتن آتشین میدان نه راه گیردش از رفتن آهنین دیوار
💡 ماندهام زین جمله غم در خویش من بر سری چون راه گیرم پیش من
💡 من میخواهم که راه گیرم در پیش از غمزهٔ چشمِ رهزنت میترسم
💡 بگذر از خود راه الااللّه گیر گر ببینی راه جمله راه گیر