لغت نامه دهخدا
رانگی. [ ن َ ] ( اِ مرکب ) رانکی. پاردم. ( آنندراج ):
وسمه بر ابرو چو کشیدی شلف [ زن بدکاره ]
رانگی اشتر خورده علف.؟ ( ازآنندراج ).و رجوع به رانکی شود.
رانگی. [ ن َ ] ( اِ مرکب ) رانکی. پاردم. ( آنندراج ):
وسمه بر ابرو چو کشیدی شلف [ زن بدکاره ]
رانگی اشتر خورده علف.؟ ( ازآنندراج ).و رجوع به رانکی شود.
رانْگی (Rangi)
رانْگی و پاپا
در باورهای قوم مائوری، خدای آسمان. او به اتفاق پاپا، الهۀ زمین، جهان و مخلوقات آن را آفرید.
در یشتهای ۲۳ و ۲۴ اوستا، ضمن نیکوییهایی که برای ویشتاسپسس آرزو میشود؛ وصول به رانگی نیز آرزو شده. رانگی شط عظیمی است که در روایات بعدی ظاهراً با سیر دریا و هم دجله یکی دانسته شده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدان نگاه که در نبمه راه برخوردش نگاه فتنه برانگیز یار عربدهگر
💡 هزاران نقش گوناگون برانگیخت دگر از یکدگر پیوند بگسیخت
💡 گر نسیم جود تو بر روی دریا بر وزد آفتاب از روی دریا زر برانگیزد بخار
💡 عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیم باده شورانگیخت بیرون خم راز آمدیم
💡 خیز و به نزدیک من آی و ببین کز تو چه فتنه است برانگیخته