درشکن

لغت نامه دهخدا

درشکن. [ دُ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) درشکننده. شکننده در و گوهر. خرد کننده در. مفتت مروارید:
کی شدی این سنگ مفرح گزای
گر نشدی درشکن و لعل سای.نظامی.

فرهنگ فارسی

درشکننده شکننده در و گوهر خرد کننده در

جمله سازی با درشکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از الف و از نقط درشکن این یک ورق صدر نداند گرفت، جز الف یک تنه

💡 درگه میران غز درشکنی نیم روز چون در افراسیاب نیم شبان روستم

💡 صبح امید درشکن آستین توست گر زان که دامن شب تاری گرفته ای

💡 ای صبا درشکن زلف بگو با دل ما که خط سر زده بر قتل تو فرمان آورد

💡 زان پیش که در زلف تجلّی شکن افتد دلها همه را درشکن موی تو دیدیم