ادراج. [ اِ ] ( ع مص ) درنوردیدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). پیچیدن. درهم پیچیدن.
- ادراج کتاب؛ درنوردیدن نامه را.
|| ادراج ناقه؛ درگذشتن از یکسال و بچه نیاوردن او. || ادراج بناقه؛ بستن سَرِ پستان او را. || دربردن. ادخال. || ادراج دلو؛ بنرمی کشیدن آب چاه بدان.
ادراج. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ دُرج، بمعنی دوکدان و طبله زنان که پیرایه و جواهر در وی نهند. || ج ِ دَرج. راهها: رَجعَ فلان الی ادراجه او رجع ادراجه؛ ای الطریق الذی جاء منه. ( منتهی الارب ). || ذهب دَمه ادراج الریاح؛ یعنی خون او رایگان رفت. || و در مثال ذیل بمعنی طی و مطوی آمده است: ناگاه نظر او بر اسلحه و استعداد حرب می افتد که در ادراج بارها تعبیه بود. ( جهانگشای جوینی ). || و در عبارت زیرین خزائن ادراج، ظاهراً بمعنی دفاتر و امثال آن است: و در باب تخفیف رعایا، یرلیغ فرمود، چنانکه سواد آن در خزائن ادراج و اوراق مثبت خواهد گشت. ( جهانگشای جوینی ).
( اِ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - داخل کردن. ۲ - درنوردیدن، پیچیدن.
= دُرج
۱. پیوستگی، اتصال
۲. درج کردن، نوشتن.
جمع درج، درنوردیدن، درهم پیچیدن، پیچیدن و درنوردیدن نامه
۱ - ( مصدر ) داخل کردن در بردن. ۲ - در نوردیدن پیچیدن: ادراج کتاب.
جمع درح بمعنی دوکدان و طلبه زنان که پیرایه و جواهر در وی نهند
داخل کردن.
درنوردیدن، پیچیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خدای عز و جل در رکاب فرخ تو لطیفه های کرامات کرده بود ادراج
💡 از بهر قبول خویش کرده جان لطف تو در ضمیر ادراج
💡 وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ای ما عرفوه حقّ معرفته و ما عظّموه حقّ عظمته حیث اشرکوا به غیره، ثمّ اخبر عن عظمته فقال: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ القبضة مصدر اقیم مقام المفعول، ای الارض مقبوضة فی قبضته یوم القیمة. وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ من الطّیّ و هو الادراج، بیانه قوله: یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ.
💡 سخنی دارم و دارم طمع آن که بر آن گذری چون به سعادت نفتد در ادراج
💡 یا سیّد! جمال مجبولی تو جز در ادراج «لعمرک» یاد نکنیم. قبله اولین و آخرین جز حلقه چاکران تو نسازیم. ای سیّد! اگر آن آفتاب که در دل تو است اراده باز دهیم، نه در روم چلیپا ماند نه در عالم کفر و زنّار: