اندامی

لغت نامه دهخدا

اندامی. [ اَ ] ( ص نسبی، اِ ) جامه خوش اسلوب که بر بدن چست و درست و راست آید. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

جامه خوش اسلوب که بر بدن چست و درست و راست آید.

فرهنگستان زبان و ادب

{organic} [زیست شناسی] مربوط به اندام یا عضو متـ. عضوی

جمله سازی با اندامی

💡 تا ترا فارغ شود خاطر ز سختی های دهر چند روزی دل بدست نازک اندامی بده

💡 بلوار آذر اندامی به پاس خدمات دکتر آذر اندامی در محله دیلمان گلسار رشت نامگذاری شد و همچنین تندیس ایشان در سال ۱۳۹۸ در ابتدای بلوار نصب شد.

💡 این اصطلاح بیشتر بر اهمیت یک زائده در تکوین شناسی اشاره دارد به این مفهوم که قرار است در آینده به چه اندامی تکوین یابد.

💡 مسلم است به سرو تو نازک اندامی که پیچ و تاب سر زلف در میان داری

💡 ز شرم سر به گریبان فرو برد غنچه اگر به باغ روی، کان چنان گل اندامی

💡 او فرزند «پاسکام»، نوه هایک بزرگ بود. دورک بسیار زشت، بلند قامت، با اندامی درشت دارای دماغی پهن، چشمانی گود رفته و نگاهی بی رحم بود. به روایتی او را به خاطر زشتی بی حدش، در زبان ارمنی آنگِق یعنی زشت می‌نامیدند.

کاباره یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز