بسق

لغت نامه دهخدا

بسق. [ ب َ س َ ] ( ع مص ) بزق. بضق. خدو انداختن. ( منتهی الارب ). خبو بیفکندن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). تف انداختن. ( آنندراج ). آب دهن افکندن.
بسق. [ ب َ ] ( ترکی، اِ ) سان. ( مؤید الفضلاء ).

فرهنگ فارسی

سان

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱(بار)
ارتفاع. در اقرب گفته:، نخل‏های بلند که میوه آن روی هم چیده است.

جمله سازی با بسق

💡 هر کس که بکام از سر کوی تو گذر کرد از ساده دلی روی ز جنت بسقر کرد

💡 دیوانه هم، امروز بویرانه نماند؛ در خانه چه مانیم چو عاصی بسقر بر؟!

💡 بسقر دواج باشد چاره علاج باشد شیشه زجاج باشد نیرنگ چاره سازی

💡 بسقلاطون چینی در درون شد باغ پنداری که هر شب کاروان آید بباغ از چین و سقلاطون

💡 مهر و مهی که بینی هر صبح و شام تابان تابان بسقف گردون عکسی ازوست ما را

💡 چون گرفته شود آن کشور سنگین ده و شهر راه هر شهر و دهی یا بسقر یا بسعیر

گی خار یعنی چه؟
گی خار یعنی چه؟
هیز یعنی چه؟
هیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز