لغت نامه دهخدا
بسرعت. [ ب ِ س ُ ع َ ] ( ق مرکب ) بشتاب. || بزودی. رجوع به سرعت شود.
بسرعت. [ ب ِ س ُ ع َ ] ( ق مرکب ) بشتاب. || بزودی. رجوع به سرعت شود.
بشتاب یا بزودی.
rapidamente
💡 بتابش در نوایب روی تو چون ماه در ظلمت بسرعت در حوادث عزم تو چون باد در صحرا
💡 مسیر عزم تو بر آسمان نصرة و فتح هزار بار بسرعت فزونتر از قمرست
💡 میانه گر بتوانی گزید در اخلاق ترا رسد که بسرعت ز پل جواز کنی
💡 در فرموده هایش ندیدی نیز که فرمود: نماز نور چشم من است، نیز قریب به همین مقام است که وی صلوات الله علیه میفرمود: ای بلال خنکمان بدار! یعنی آتش شوق نماز را با تعجیل اذان آرامش ده و یا این که چونان که قاصد بسرعت پیام را می رساند.
💡 آدنیوم عربی بشدت به سرما حساس بوده و بسرعت در دمای زیر چهار درجه دچار پوسیدگی میشود
💡 راه دوزخ پیش داریم و بسرعت میرویم بی محابا خویشتن را در خطر افکندهایم