بستار

لغت نامه دهخدا

بستار. [ ب ِ ] ( ص، اِ ) سست و نااستوار است. ( برهان ) ( جهانگیری ) ( فرهنگ نظام ). بمعنی سست و نااستوار است و اصل آن بی استوار بوده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( جهانگیری ). سست و نااستوار و بی ثبات. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به شعوری ج 1 ورق 202 شود:
عروةالوثقی حقیقت مهر فرزندان اوست
شیعتست آنکو که اندر عهد او بستار نیست.ناصرخسرو.|| آب سرد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(بِ ) (ص. اِ. ) ۱ - سست، نااستوار. ۲ - گرفتار، گرو.

فرهنگ عمید

سست، نااستوار.

فرهنگ فارسی

( صفت اسم ) سست نااستوار.

فرهنگستان زبان و ادب

{brace} [پیوند] بست یا ارتاسازۀ پیچیده ای که با بسته شدن به بخشی از بدن، شکل صحیح را به آن بازمی گرداند
{breechblock} [علوم نظامی] وسیله ای برای مسدود کردن عقب لولۀ توپ یا هویتْزر بعد از خرج گذاری
{closure} [ریاضی] در مورد مجموعه ای از نقاط، اجتماع آن مجموعه و همۀ نقاط انباشتگی آن

ویکی واژه

از فارسی میانه wastār «سرسخت، خودرای».
سست، نااستوار.
گرفتار، گرو.

جمله سازی با بستار

💡 فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً (۴) و بستارگان که در رفتن بر یکدیگر پیشی می‌کنند.

💡 میانه به هر چیز و هرکار باش نه گستاخ باش و نه‌ بستار باش

💡 وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً (۳) و بستارگان روان که در فلک در موج اشناو میکنند.

💡 بستار زبان مستقل از متن قطعی کاملاً متفاوت از زبان مستقل از متن است.

💡 همان مجموعه در منطق بستار تعدی مثبت باشد، ثابت می‌شود که

💡 عروةالوثقی حقیقت عهد فرزندان توست شیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست