لغت نامه دهخدا
بساعت. [ ب ِ ع َ ] ( ق مرکب ) در ساعت. فوراً:
چو دید طلعت نورانی بهشتی تو
کند بساعت بر هستی خدای اقرار.مسعودسعد.وگرنه هیبت آن تیغ اژدها پیکر
کند بساعت زنار بر میانش تار. مسعودسعد.رجوع به ساعت شود.
بساعت. [ ب ِ ع َ ] ( ق مرکب ) در ساعت. فوراً:
چو دید طلعت نورانی بهشتی تو
کند بساعت بر هستی خدای اقرار.مسعودسعد.وگرنه هیبت آن تیغ اژدها پیکر
کند بساعت زنار بر میانش تار. مسعودسعد.رجوع به ساعت شود.
(بَ عَ ) [ فا - ع. ] (ق. ) فوری، آناً.
در ساعت فورا.
فوری، آناً.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بساعت اندر مانند کاه گردد کوه بساعت اندر مانند کوه گردد کاه
💡 اگر ببندد حساب بارنامه جنگ بساعتی ببرد شصت بار بار حساب
💡 بساعت ار ننهد بنده ترا گردن بگور بیند کرمان بدو شده دمساز
💡 وگرنه رخصت خادم دهد که تا بروم بساعتی بدر و بام بر زنم مسمار
💡 بساعتی تنشان شد نشانه زوبین بساعتی دلشان شد نشانه پیکان
💡 قلم بساعتی آن کارها تواند کرد که عاجز آید از آن کارها قضا و قدر