بزهکار
بزهکار صفت فاعلی مرکب از بزه و پسوند کار است که در زبان فارسی بهصورت صفت یا اسم بهکار میرود. این واژه برابر با اصطلاحاتی چون گناهکار، مجرم، عاصی، مذنب، آثم، تبهکار و خطاکار است و در متون کهن و فرهنگهای لغت بهعنوان معادل فارسی واژهی عربی اَثیم شناخته میشود. جمع این کلمه بهصورت بزهکاران بهکار رفته و در ادبیات فارسی کاربرد گستردهای دارد.
از نظر آوایی، تلفظ صحیح این واژه با فتحه روی باء (بَ) و فتحه یا کسره روی زاء (بَزَ یا بَزِ) ثبت شدهاست. در برخی منابع تاریخی، صورتهای دیگری مانند بزهگر و بزهمند نیز بهکار رفته که همگی بر مفهوم ارتکاب جرم یا گناه دلالت میکنند. این واژه در قالب ترکیبهای وصفی اغلب برای اشاره به شخص مرتکبشدهٔ عملی خلاف قانون یا اخلاق بهکار میرود. همچنین در متون تاریخی، عنوان بزهکار بهعنوان لقبی برای یزدگرد اول، پادشاه ساسانی و پدر بهرام گور، ذکر شدهاست. بر پایۀ منابعی چون آنندراج، این لقب به دلیل اقدامات و رفتارهای ناپسند او به وی نسبت داده شده و در تاریخنگاری ایرانی بهعنوان نمادی از سرزنش اخلاقی ـ سیاسی باقی ماندهاست.
مترادفها
مجرم، گناهکار، خاطی
متضادها
بیگناه، پارسا
لغت نامه دهخدا
بزه کار. [ ب َ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) مأثوم. عاصی. مذنب. بزه مند. آثم. تبه کار. ( یادداشت بخط دهخدا ). گناهکار. مجرم. ( ناظم الاطباء ). گناه کننده را گویند و بعربی اثیم نامند بوزن جسیم. ( مجمع الفرس ). گنه کار. خطاکننده، و آنرا به عربی اثیم خوانند، و با کاف فارسی هم گفته اند. ( برهان ). ج، بزه کاران. ( ناظم الاطباء ).
بزه کار. [ ب َ زَ ] ( اِخ ) لقب یزدجرد. ( آنندراج ). پدر بهرام گور را که یزدگرد نام داشت به سبب سوء اعمال بزه کار و بزه گر نام نهادند. ( انجمن آرا ).
فرهنگ معین
( ~. ) [ په. ] (ص فا. ) گناهکار، مجرم.
فرهنگ عمید
۱. گناهکار.
۲. خطاکار.
فرهنگ فارسی
گناه کار، خطاکار، بزه گروبزه مندوبزومند
( صفت ) گناهکار خطا کار مجرم. بزه کاری ۱- گناهکاری. ۲- عدوان.
ماثوم عاصی.
ویکی واژه
delinquente
کسی که قانون را زیر پا میگذارد.