برفزود
مترادفها
زیاد کرد، افزوده شد
متضادها
کاست، کم کرد
لغت نامه دهخدا
برفزود. [ ب َ ف ُ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) افزون. بعلاوه. برسری. بیش. برفزون. بسیار. فراوان:
وزو بر روان محمد درود
بیارانْش بر هر یکی برفزود.فردوسی.بی اندازه از ما شما را درود
هنر با نژاد ار بود برفزود.فردوسی.چو بنشست بهمن بدادش درود
ز شاه و ز ایرانیان برفزود.فردوسی.بیامد بر شیده دادش درود
ز شاه و ز ایرانیان برفزود.فردوسی.ز یزدان و از ما هزاران درود
مر او را[ محمد ] و یارانْش را برفزود.فردوسی.
فرهنگ معین
(بَ فُ ) (ق. )بسیار، فراوان، بی شمار.
ویکی واژه
بسیار، فراوان، بی شمار.
جمله سازی با برفزود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدان نیکوی کآن دلاور نمود که خوبی به خوبی همی برفزود
💡 ساقیا جامی دگر باز آر زود دیگری باید بر آن هم برفزود
💡 هر آنکس که او تاج شاهی بسود بران تخت چیزی همیبرفزود
💡 به داد و دهش برفزود از پدر نبشتند نامش همی دادگر
💡 برآن مهرکش بود صد برفزود نهان زی پدر نامه ای کرد زود
💡 به پیش جهاندار زاری نمود نیایش سزاوار او برفزود