بدکاری

لغت نامه دهخدا

بدکاری. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدکرداری. بدعملی. بدفعلی. بدفعالی. ( فرهنگ فارسی معین ): قفوة؛بدکاری. ( منتهی الارب ). || شرارت. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). || فسق. فجور.زنا. لواط. ( از ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ عمید

بدکرداری، بدکار بودن.

جمله سازی با بدکاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کانُوا لا یَتَناهَوْنَ یکدیگر را بازنمی‌زدند عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ از ناپسندی که میکردند لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ (۷۹) بد چیزی و بدکاری که میکردند!

💡 کفه ی بدکاریهایش سنگینی خواهد کرد و همین هنگام پاره کاغذی می آورند و در کفه ی نیکوئی هایش می نهند، کفه سنگین تر می شود.

💡 بیگانه چرا نشد میان خویشان کز باخبران بی‌خبری بدکاریست

💡 یا رب من اگر چه عاصی و گمراهم وز بدکاری فتاده در افواهم

💡 رفت آنچه ز عمر ما به بدکاری رفت آه ار گذرد چو رفته آینده ما

ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز