لغت نامه دهخدا
بجوش. [ ب ِ ] ( ص مرکب ) ( از: ب + جوش ) در حال جوشیدن. در حال جوشش. جوشنده. جوشان:
ای جهان از سر شمشیر تو دریای بجوش
جوش دریای تو شمشیرزن و جوشن پوش.سوزنی.
بجوش. [ ب ِ ] ( ص مرکب ) ( از: ب + جوش ) در حال جوشیدن. در حال جوشش. جوشنده. جوشان:
ای جهان از سر شمشیر تو دریای بجوش
جوش دریای تو شمشیرزن و جوشن پوش.سوزنی.
در حال جوشش جوشنده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برو هر زمان برخروشد همی تو گویی که در زین بجوشد همی
💡 یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی.
💡 بتابد بگل بر علی حال سنبل بجوشد بر آتش علی حال عنبر
💡 گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر کفگیر میزند که چنینست خوی دوست
💡 زان نوا نوحه به گوش آید همی زان شرابم دل بجوش آید همی
💡 چه بجوشد نی بروید از لبش نی بنالد راز من گردد تباه