بازیگوش

لغت نامه دهخدا

بازیگوش. ( ص مرکب ) مشغول به بازی. ( ناظم الاطباء ). طفلی که گوش بر آواز طفلان دیگر دارد. ( غیاث اللغات ). اطفال هرزه گرد. ( انجمن آرای ناصری ). طفل بازی دوست، آنچه فارسی زبانان هندوستان به کاف تازی خوانند خطاست. ( آنندراج ):
چون صدف در بحر طوفان خورده ای هر سالخورد
گشته بازیگوش از اخبار بازیهای ما.میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).میکنم بازی به پند ناصحان
عشق طفلانم چه بازیگوش کرد.
ظهوری ( از آنندراج و انجمن آرای ناصری ).
طفل بازیگوش آرام از معلم می برد
تلخ دارد زندگی بر ما دل خودکام ما.صائب. || دارای عشوه. شهوتی. ( ناظم الاطباء ). شوخ. شنگ. ( غیاث اللغات ). کنایه از شوخ و شنگ باشد. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرای ناصری ):
همچومژگان هر دو عالم را بهم انداخته ست
از اشارتهای پنهان چشم بازیگوش تو.صائب ( از آنندراج ).|| مسرور. شادمان. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(ص مر. ) بچه ای که بیشتر به فکر بازی باشد.

فرهنگ عمید

۱. ویژگی کودک یا کسی که به سرگرمی و کارهای غیرجدی علاقۀ بسیار دارد.
۲. [قدیمی، مجاز] شوخ.

فرهنگ فارسی

بازی دوست، شوخ، هرزه، کسی که پیوسته به، فکر بازی و تفریح باشد
( صفت ) ۱ - کسی که همواره بفکر بازی و تفریح باشد بازی دوست. ۲ - شوخ و شنگ. ۳ - هرزه.

ویکی واژه

monello
بچه‌ای که بیشتر به فکر بازی باشد.

جمله سازی با بازیگوش

💡 طفل و بازیگوش و بی پروا و خام و سرکشی زان به دست گوشمال روزگارت داده اند

💡 نه همین خون می خورد خاک از دل بی تاب ما چرخ هم خونین جگر از طفل بازیگوش ماست

💡 طفل بازیگوش ما زین خاکدان دل برنداشت دست در مهد لحد از مهره گل برنداشت

💡 کودکی بس جاهل است این نفس بازیگوش تو شیشه دل در کف این کودک جاهل منه

💡 کلاه قرمزی بچه عروسکی بازیگوش و تنبل و خوش قلب مجموعه تلویزیونی که در ابتدای ساخت سری‌های کلاه قرمزی به عنوان شخصیت اصلی محسوب می‌شد ولی رفته رفته شخصیت‌های دیگر نقش پررنگ تری گرفتند.

💡 چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟ که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را