فرهنگ معین
(خُ ) [ فا - ع. ] (ص مر. ) مؤمن، باتقوا، خداشناس.
(خُ ) [ فا - ع. ] (ص مر. ) مؤمن، باتقوا، خداشناس.
مؤمن، باتقوا، خداشناس.
💡 و گفت: اگر دل تو با خداوند بود و همه دنیا ترا بود زیان ندارد و اگر جامهٔ دیبا داری و اگر پلاس پوشیده باشی که دل تو باخداوند نبود ترا از آن هیچ سودی نیست.
💡 و گفت: هر که تنها نشیند باخداوند خویش بود و علامت او آن بود که اوخدای خویش را دوست دارد.
💡 و گفت: دل صافی نتوان کرد الا به تصحیح نیت باخدای و تن را صفا نتوان داد الا به خدمت اولیاء.
💡 و گفت: با خلق باشی ترشی و تلخی دانی و چون خلقیت از تو جدا شود زندگانی باخدا بود.
💡 از آن پیش بتان رقصیدم و زنار بربستم که شیخ شهر مرد باخدا گردد ز تکفیرم
💡 که مارا باخدا حال نهانیست که صد راز و نیاز اندر ز مانیست