اوحد. [ اَ ح َ ] ( ع ص ) لست فیه باوحد؛ یعنی در آن خاص نیستم. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || یگانه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ). هو اوحد اهل زمانه. ج، اُحْدان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ):
ایا بعقل و کفایت زعاقلان اوحد
ایا بفضل و شهادت ز فاضلان افضل.
- اوحدالدهر؛ یگانه روزگار. ( مهذب الاسماء ).
|| صاحب وحدت و یگانگی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
اوحد. [ اَ ح َ ] ( اِخ ) ابومحمد. رجوع به ابومحمد الاوحد شود.
(اُ یا اَ حَ ) [ ع. ] (ص تف. )یگانه، تنها، بی همتا.
یگانه، تنها، بی مانند
۱ - ( صفت )یگانه تنها بی همتا.
ابو محمد
اسم: اوحد (پسر) (عربی) (تلفظ: o (w) had) (فارسی: اوحد) (انگلیسی: owhad)
معنی: یگانه، بی همتا
یگانه، تنها، بی همتا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرم چون اوحدی روزی سر زلفش به دست افتد چو چین زلف تا برتاش تو بر تو سخن گویم
💡 در قسمت شمالی مسجدالاقصی بین مدرسه الکریمیه و مقبره اوحدی قرار دارد. این در به شیوهای قدیم ساخته شدهاست و در سالهای ۶۱۷ هجری قمری و ۹۸۹ هجری قمری بازسازی شدهاست.
💡 بیت اول از حافظ است که در آن خواجه از بیت دوم که از اشعار اوحدی است تضمین کردهاست.
💡 چو اوحدی ز رخش بوسه خواستم بیزر لبش مرا به خموشی به خواب کرد و برفت
💡 اوحدی عاشق آن عارض و زلفست، تو نیز از سر لطف همین را و همان را میپرس
💡 او در نبرد اوحدی، فارغ ز درد اوحدی بر روی زرد اوحدی، از خون نشانها ساخته