لغت نامه دهخدا
انقلابی. [ اِ ق ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به انقلاب. شورشی. || کسی که طرفدار انقلاب است. || ( اِخ ) نام فرقه ای در اول مشروطیت. ( یادداشت مؤلف ).
انقلابی. [ اِ ق ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به انقلاب. شورشی. || کسی که طرفدار انقلاب است. || ( اِخ ) نام فرقه ای در اول مشروطیت. ( یادداشت مؤلف ).
( ~. ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) ۱ - منسوب به انقلاب، شورشی. ۲ - طرفدار انقلاب. ۳ - انقلاب کننده.
( صفت ) ۱ - منسوب به انقلاب شورشی. ۲ - طرفدار انقلاب. جمع: انقلابیون.
rivoluzionario
منسوب به انقلاب، شورشی.
طرفدار انقلاب.
انقلاب کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گشت در ری انقلابی آشکار اندر زمان هرج و مرج افتاد در بازار و برزن ناگهان
💡 در کهن ایرانِ ویران انقلابی تازه باید سخت از این سستمردم قتل بیاندازه باید
💡 محافل انقلابی ارمنی که مظهر عمده آنها فدراسیون انقلابی ارمنی بود، در جریان این حوادث در کنار کلیسا قرار گرفتند و مقاومتی مسلحانه در برابر اجهافات دولت تزاری سازمان دادند. این صحنه کمنظیر با شرکت مبارزان انقلابی ارمنی دیده شد.
💡 گرچه بود از کفر کافر ماجرایی طبع دور گامهای انقلابی لیک، بی کیفر نبود
💡 او ابتدا به عضویت شورای بزرگان دیرکتوار فرانسه درآمد و سپس در ۲ نوامبر ۱۷۹۵ به ریاست دیرکتوار ارتقا یافت. لوتورنر در آوریل ۱۷۹۷ بازنشسته شد و پس از آن بهعنوان ژنرال به ارتش انقلابی فرانسه پیوست.
💡 به موجب مواد ۲–۵ قرارداد کشورهای عضو میتوانستند در مواردی که این قدرتها مورد تهدید بگیرد بتوانند عملیات خود را هماهنگ کرده و وارد عمل شوند. قرارداد همچنین بر لزوم مقابله در خاک دیگر کشورها علیه نیروهای انقلابی هم تأکید کرده بود.