افسونی

لغت نامه دهخدا

افسونی. [ اَ ] ( ص نسبی ) افسون زده. ( بهارعجم ) ( آنندراج ):
افسونی چشم نیم مستی است
آن نرگس ذوالخمار جادو.محسن تأثیر ( از بهار عجم ).

فرهنگ فارسی

افسون زده

جمله سازی با افسونی

💡 جان همی خواستی از من که به افسون ببری جان من رفت و تو هم بر سر آن افسونی

💡 دگر بار آن فسون پرداز استاد بر او افسونی از نو کرد بنیاد

💡 با جاهلان از آرزوی دانش با قال و قیل و حیلت و افسونی

💡 تو مر آن گوهر بیرونی باقی را چون یکی درج برآورده به افسونی

💡 می‌دمد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دلِ نازک او مایل افسانهٔ کیست

💡 دمید عشق به تخم سرشکم افسونی که تا به خاک ره افشاندمش به بار آمد

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
نقض یعنی چه؟
نقض یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز