کلمهی «افتادن» در فارسی به معنای پایین آمدن، سقوط کردن یا از جایی به جایی دیگر فرود آمدن است. این واژه یکی از افعال پرکاربرد در زبان فارسی است و میتواند هم به صورت جسمانی (مثل افتادن جسم یا انسان) و هم به صورت مجازی و استعاری (مثل افتادن در مشکلات یا گناه) استفاده شود. «افتادن» نشاندهنده حرکت ناگهانی یا غیرارادی به پایین یا از حالت طبیعی خارج شدن است و در زندگی روزمره، ادبیات و متون کهن به وفور کاربرد دارد. این واژه همچنین میتواند معنای رخ دادن، پیش آمدن یا رخدادن واقعهای را نیز داشته باشد، بهویژه در متون ادبی و تاریخی. در ادبیات فارسی، این کلمه اغلب با بار معنایی احساسی و تصویری همراه است و گاهی با مفاهیمی مانند سقوط، سرنگونی، تباهی، رخداد و نابودی هممعنی است.
افتادن
لغت نامه دهخدا
افتادن.[ اُ دَ ] ( مص ) از پا درآمدن. ( از آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ) ( از برهان ) ( هفت قلزم ). از پا درآمدن. ساقط شدن. سقط شدن. ( فرهنگ فارسی معین ): بر شیر زخمی استوار کرد چنانکه بدان تمام شد و بیفتاد. ( تاریخ بیهقی ). پادشاه... به دو دست بر سر و روی شیر زد چنانکه شیر شکسته شد و بیفتاد. ( تاریخ بیهقی ). و تا نخواهد کس را نصیحت مکن و پند مده خاصه آنکس که پند نشنود که او خود افتد. ( منتخب قابوسنامه ص 29 ).
- فروافتادن؛ گمراه شدن. از دست دادن. سرنگون شدن. خراب شدن. فروریختن:
بی آنکه کسی فکنده او را
از پایه خود فروفتد پست.خاقانی.در حال بیرون آمد و تنی چند از مردان بگزید و همه را فرمود تاکمر وفا در میان بندند و از جماعت عالم پیمودگان پرسید که کدام جایگاه از شما فروافتاد گفتند که شرق و غرب [ و عرب ] و عجم برآمدیم جز که طبرستان، مهر فیروز هم در روز از بلخ رخت بست و عنان براه طبرستان گشاد. ( تاریخ طبرستان ). نقل است که همه سرای فروافتاد جز دهلیز نماند، آن شب که وفات کرد دهلیز نیز فروافتاد. ( تذکرةالاولیاء عطار ).
|| راه یافتن. ( یادداشت بخط مؤلف ): هر کسی... مرکب است از چهار چیز... و هرگاه که یک چیز از آنرا خلل افتد ترازوی راست نهاده بگشت. ( تاریخ بیهقی ). || گرفتار آمدن. دستگیرشدن: امیر گفت: الحمداﷲ، بوبکر دید بسلامت رفت بسوی گرمسیر... و دلم از جهت وی... فارغ تن که بدست این بیحرمتان نیفتاد. ( تاریخ بیهقی ).
|| به یکسو شدن. منحرف شدن.
- ازراه افتادن؛ گمراه گشتن. ( یادداشت بخط مؤلف ): و هم بگفتار و بکردار دیو از راه بیفتاد. ( نوروزنامه ).
|| لازم شدن. وجود پیدا کردن. ( از یادداشتهای مؤلف ). وجوب. وجبه. ( منتهی الارب ): یزدان بخش گفت: مرا با ملک سخنی افتاده است که بجز من و وی کس نباید که داند و مرا نزد وی نامه باید نوشتن اندرآن. ( ترجمه طبری بلعمی ). || مجازاً بمعنی اتفاق هم آمده. ( آنندراج ) ( از مدار و کشف بنقل غیاث اللغات ). روی دادن. پدید آمدن:
تن و جان چرا سازگار آمدند
چه افتاد تا هر دو یار آمدند.اسدی.صیاد نه هر بار شکاری گیرد
افتد که یکی روز پلنگش بدرد.سعدی. || دور شدن. ( ناظم الاطباء ) ( شرفنامه منیری ). کنایه از دور شدن. ( برهان ) ( آنندراج ) ( هفت قلزم ) ( مؤید الفضلاء ) ( انجمن آرای ناصری ).
فرهنگ معین
(اُ دَ ) [ په. ] (مص ل. ) ۱ - سقوط کردن. ۲ - از پا درآمدن. ۳ - روی دادن، واقع شدن. ۴ - نصیب شدن، بدست آوردن.،~ با کسی سر و کار داشتن با کسی.
فرهنگ عمید
۱. از بالا به پایین افتادن، سقوط کردن، فرود آمدن.
۲. [عامیانه، مجاز] بی استفاده در جایی رها شدن.
۳. [عامیانه، مجاز] بستری یا زمین گیر شدن.
۴. وقوع حادثه ای به صورت ناگهانی.
۵. در موقعیتی یا مسیری قرار گرفتن.
۶. [عامیانه، مجاز] سقط شدن جنین.
۷. [قدیمی] تابیدن.
۸. [عامیانه، مجاز] حذف شدن یا نادیده گرفته شدن به صورت سهوی.
۹. [عامیانه، مجاز] مهمان شدن معمولاً بدون دعوت.
۱۰. مصادف شدن.
۱۱. [عامیانه] رد شدن، مردود شدن.
۱۲. [عامیانه] با کسی هم صحبت شدن و معاشرت کردن.
۱۳. [عامیانه، مجاز] از دست دادن مقاومت.
۱۴. [عامیانه] فهمیده شدن.
۱۵. حمله کردن.
۱۶. [عامیانه] انجام کاری به صورت عادت.
۱۷. [قدیمی] شدن.
۱۸. [قدیمی] عارض شدن.
۱۹. [قدیمی] واقع شدن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ( افتاد افتد خواهد افتاد بیفت افتنده افتاده ) ۱ - از بالا بپایین پرت شدن بزمین خوردن سقوط کردن. ۲ - از پا در آمدن ساقط شدن سقط شدن.
ویکی واژه
cadere
precipitare
سقوط کردن.
از پا درآمدن.
روی دادن، واقع شدن.
نصیب شدن، بدست آوردن.؛~ با کسی سر و کار داشتن با کسی.
جمله سازی با افتادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 -شکستن دو دنده بر اثر پرش از روی صحنه و افتادن بر روی نردههای محافظ.
💡 لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ (۲) در بودن آن نه شک بود و نه در افتادن آن دروغ.
💡 عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
💡 بر در شیرین، چو دید حالت فرهاد قصهٔ افتادن از کمر برساند