اعادی. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ اَعْداء. جج ِ عَدُوّ. ( متن اللغة ) ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ):
لکن قومی اصبحوا مثل خیبر
بها داؤها و لاتضر الاعادیا.
نابغه جعدی ( از عیون الاخبار ج 1 ص 219 ).
دشمنان. ( ناظم الاطباء ). دشمنان و اعداء. ( فرهنگ نظام ). دشمنان. ( از منتخب ) ( کنز ) ( غیاث ). ج ِ عدو. دشمنان. ( آنندراج ). ج ِ عدو. ( دهار ):
به رغم انف اعادی درازعمر بمان
که دزد دوست ندارد که پاسبان ماند.سعدی.
( اَ ) [ ع. ] ( اِ. ) جِ اعداء. ججِ عدو، دشمنان.
= عدو
دشمنان، جمع اعدائ
( صفت ) جمع اعدائ جمع الجمع عدو دشمنان.
جِ اعداء. ججِ عدو؛ دشمنان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دستی بر آر و ریشه ی کافر دلان بکن یا قاهر الاعادی و یا قامع الطُّغات
💡 هم بکارآیمت از بهر اعادی روزی خود گرفتم که سراپای ز محض ضررم
💡 تیغ برّان ایالت به اعادی تیز است کلک معجز شیمش جادوی سحرانگیز است
💡 امام و حجت ما غائب است از مردم ز خوف ظلم اعادی و علّت دیگر
💡 بر اجری محرومی کونین اعادی آب دم تیغ تو نویسد خط اجرا
💡 تا گردن اعادی دین را کند ببند او را فلک بدادی از کهکشان کمند