استیزه.[ اِ زَ / زِ ] ( اِمص ) ستیزه. ( برهان ). ستیز. استیز. لجاج. ( برهان ). عناد. خصومت. ( برهان ):
وگر استیزه کنی با تو برآیم من
روز روشنت ستاره بنمایم من.منوچهری.هرکه او استیزه با سلطان کند
خانه خود سربسر ویران کند.عطار.ناصحان گفتند از حد مگذران
مرکب استیزه را چندان مران.مولوی.ساحران با موسی ازاستیزه را
برگرفته چون عصای او عصا.مولوی.قطره با قلزم چو استیزه کند
ابله است او ریش خود برمیکند.مولوی.آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید، نی نیاز.مولوی.|| جنگ. || خشم. || کین. ( برهان ).
(اِ زِ ) (اِمص. ) ۱ - عناد، خصومت. ۲ - جنگ. ۳ - خشم، غضب.
= ستیزه
استیز، ستیزه، ستیز: جنگ وجدال، لجاج، عناد، دشمنی وسرکشی، ناسازگاری وکشمکش
( اسم ) ۱ - عناد خصومت کشمکش جدال. ۲ - جنگ حرب. ۳ - خشم غضب.
عناد، خصومت.
جنگ.
خشم، غضب.
💡 اول از دشمن که او استیزه روست وانگهی از صحبت نادانِ دوست
💡 جرم من چیست؟ بر پیر مغان واگویید که: مرا ساقی از استیزه بهشیاری کشت
💡 استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
💡 بس کن وز محنت یونس بترس با قدر استیزه به پای تو نیست
💡 ای قاعده مستان در همدگر افتادن استیزه گری کردن در شور و شر افتادن
💡 طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو همچو قضاهای فلک خیره و استیزهگرم