استدن

لغت نامه دهخدا

استدن. [ اِ ت َ دَ ] ( مص ) سِتَدن. گرفتن: نانی که وی و کسان وی خورده بودند در مدت صاحبدیوانی و مشاهره که استده اند آنرا جمع کرده اند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 307 ). || تسخیر کردن. تصرف کردن: همگان آفرین کردند که چنان حصاری بدان مقدار مردم استده شده. ( تاریخ بیهقی ص 111 ). مردی از مهتران عرب نام او حمدان قلعه ای داشت سخت عظیم استوار معتضد [ خلیفه ] بتن خویش آنجا رفت حمدان بگریخت و پسرش را فرمود تا در حصار استوار کند که آنرا ممکن نبود استدن. ( مجمل التواریخ و القصص ).

فرهنگ معین

(اِ تَ دَ ) (مص م. ) سِتُدن، گرفتن.

فرهنگ عمید

دریافت کردن، گرفتن.

فرهنگ فارسی

ستدن، ستاندن، گرفتن، گرفتن چیزی، استده: ستده، ستانده، گرفته، گرفته شده، دریافت شده
( مصدر ) ۱ - گرفتن چیزی ستدن ستادن اخذ کردن. ۲ - تسخیر کردن تصرف کردن.

ویکی واژه

سِتُدن، گرفتن.

جمله سازی با استدن

💡 شیخ الاسلام گفت: اربدایت ازمرد باز ستانند برجای بنماند، کی عزیزی بمغرب و عبدان هیتی بشیراز را آن افتاد، که بدایت باز استدند و به نهایت نقل کردند، هر دو بر جای خود بنماندند، و عزیزی مه از عبدان بود.

💡 بوعثمان حیری گفت: معنی این سخن از او پرسیدند. گفت: هرکه از خدای بستاند وبدهد به خدای، او مردی است، زیرا که او دراین حال خود را نمی‌بیند در آنچه کند؛ و هرکه بدهد و نستاند او نیم مردی است زیرا که خود را می‌بیند در آنچه کند که ناستدن فضلی است؛ و هرکه ندهد و بستاند او هیچ کسی است، زیرا که گمان او چنان است که دهنده و ستاننده اوست نه خدای.

💡 زاستدن نان و آب خلق چو آتش سرخ بروی و سیاه دل چو دخان بود

💡 ابراهیم خوّاص گوید اندر راه مکّه شخصی دیدم مُنْکَر گفتم تو کیستی پریی یا آدمی گفت پری گفتم کجا میشوی گفت بمکه گفتم بی زاد و راحله گفت از ما نیز کس بود که بر توکّل رود چنانک از شما گفتم توکّل چیست گفت از خدا فراستدن.

💡 قدرتِ دادن اگر نیست مرا باکی نیست قدرتِ ناستدن هست وللّه الحمد

💡 شیخ الاسلام گفت: که ریاضت سهل شصت سال بود دوبار ویرا تغییر افتاد در شصت سال. سهل گوید درویش که از دل وی شیرینی چیزی از دست مردمان فراستدن نیفتد از وی هرگز فلاح نیاید.