استخوانی
مترادفها
استخوانی، استخوانمانند
لغت نامه دهخدا
استخوانی. [اُ ت ُ خوا / خا ] ( ص نسبی ) منسوب به استخوان. از استخوان. عظمی:
خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس.سعدی.
فرهنگ معین
( ~. ) (ص. ) ۱ - (عا. ) لاغر، نحیف. ۲ - رنگ استخوانی (کرم مایل به سفید ).
فرهنگ فارسی
منسوب باستخوان عظمی.
ویکی واژه
(عا.)
لاغر، نحیف.
رنگ استخوانی (کرم مایل به سفید)
جمله سازی با استخوانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر در خورت نیابم، شاید، که بر سماطت پوسیده استخوانی بر خوان چه کار دارد؟
💡 *بافت استخوانی اسفنجی در وسط استخوان های کوتاه و پهن و در دوطرف استخوان های دراز و باریک قرار دارد*
💡 در حد قدامی کنار فوقانی راموس یک زائده استخوانی سهگوش اتّصال دارد که قاعدهآن به سمت پایین و رأس آن در بالا قرار دارد. بهاین زائده ماهیچه گیجگاهی (تمپورالیس) اتصال دارد.
💡 نقل است که یک سال حج کردی و یک سال غزو کردی و یک سال تجارت کردی و منفعت خویش براصحاب تفرقه کردی و درویشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی. هرکه بیشتر خوردی به هراستخوانی درمی بدادی.
💡 غم مخور سلمان به غم خوردن که چرخ از خوان خویش هر همایی را که بینی استخوانی میدهد
💡 استخوانهای بدن از لحاظ آرایش قرار گرفتن تیغههای استخوانی و تراکم استخوانی به دو دسته تقسیم میشوند