لغت نامه دهخدا
( آنهمه ) آنهمه. [ هََ م َ / م ِ ] ( اِ مرکب، ق مرکب ) تمام آن:
چو بشنید شه کیقباد آن همه
برآورد سر از میان رمه.فردوسی. || آن مقدار بسیار:
ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ
کجا شد آنهمه دعوی و لاف و آنهمه ژاژ؟لبیبی.
( آنهمه ) آنهمه. [ هََ م َ / م ِ ] ( اِ مرکب، ق مرکب ) تمام آن:
چو بشنید شه کیقباد آن همه
برآورد سر از میان رمه.فردوسی. || آن مقدار بسیار:
ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ
کجا شد آنهمه دعوی و لاف و آنهمه ژاژ؟لبیبی.
آنهمه
آن اندازه، آن مقدار (در بیان کثرت).
آن اندازه، آن مقدار (در بیان کثرت).
به آن اندازه، به آن مقدار (در بیان کثرت).
💡 چون تو قسم خورد و دگر عهد بست وآنهمه را یکسره در هم شکست
💡 ثمرکینه دهد مهر به طبع ظالم آتشاست آنهمه آبیکه نهان در سنگ است
💡 آنهمه شوکت و ناموسِ شهان آخِرِ کار چند سطریست که بر صفحۀ دفتر گذرد
💡 این دو نظر محرم یکدوستند این دو چو مغز آنهمه چون پوستند
💡 آنهمه خواری که ز بدخواه برد یکدلی گندمش از راه برد