لغت نامه دهخدا
حجز. [ ح َ ] ( ع مص ) بازداشتن. منع کردن. ( منتهی الارب ). دور کردن ( آنندراج ). || در میان دو چیز درآمدن. ( منتهی الارب ). || شتر را نشانیده، سپل بر میان وی بستن برای علاج. ( منتهی الارب ). نشانیدن شتر و بستن رسن در دو پای و میان او تا علاج جراحت پشت او کرده شود. ( آنندراج ). شتر را بحجاز بستن. ( تاج المصادر بیهقی ). رجوع بحجاز شود.
حجز. [ ح ِ ] ( ع اِ ) اصل مرد. ( منتهی الارب ). عشیره. ( ناظم الاطباء ). اقرباء. ( منتهی الارب ). خویشان نزدیک. ( آنندراج ). || ناحیه. ( منتهی الارب ). کنار. جانب. ( آنندراج ).
حجز. [ ح َ ج َ ] ( ع اِ ) نوعی بیماری روده که از بسیاری عطش پدید آید. ( ناظم الاطباء ). و هو ان یقبض امعائه و مصارینه من العطش و لایستطیع اکثار الطعم والشرب. ( منتهی الارب ). || ( مص ) به بیماری حجز مبتلا گردیدن. ( منتهی الارب ).
حجز. [ ح ُ ج َ ] ( ع اِ ) ج ِ حجزة. ( منتهی الارب ): انا آخذ بحجزکم ( حدیث ).
حجز. [ ح ُ ] ( ع اِ ) اصل مرد. ( منتهی الارب ). عشیرة. ( ناظم الاطباء ). اقرباء. || ناحیه. ( منتهی الارب ). || تهیگاه. حجزة: وردت الابل و لها حجزاً؛ ای شباعاً عظام البطون. ( از منتهی الارب ).