تنحل

لغت نامه دهخدا

تنحل. [ ت َ ن َح ْ ح ُ ] ( ع مص ) شعردیگری را بر خود بستن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انتحال شود.

فرهنگ معین

(تَ نَحُّ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - نسبت دادن. ۲ - شعر یا، نوشته ای را به خود یا کسی نسبت دادن. ۳ - مذهبی را اختیار کردن.

فرهنگ عمید

۱. خود را به مذهبی منتسب کردن.
۲. شعر دیگری را به خود نسبت دادن.

فرهنگ فارسی

شعر دیگری را بر خود بستن

ویکی واژه

نسبت دادن.
شعر یا، نوشته‌ای را به خود یا کسی نسبت دادن.
مذهبی را اختیار کردن.

جمله سازی با تنحل

💡 و کم تنحل عقدة سلک دمعی لربات الاساور والعقود

💡 تنحل نکردم به شعر اندرون نسازد به دریوزه اهل غنا

💡 وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً قال ابن عباس: هم الملائکة ینشطون نفوس المؤمنین برفق و سهولة مشتقّ من قول العرب نشطت الدّلو اذا اخرجتها من البئر، و قیل: مشتقّ من الانشوطة و هی العقدة یمدّ احد طرفیها فتنحلّ خلاف المبرم، یعنی: الملائکة تنشط نفس المؤمن ای تحلّ حلا رفیقا فتقبضها کما ینشط العقال من ید البعیر اذا حلّ عنها و هذا یقتضی المنشطات. و حملها بعضهم علی نشط، ای بادر الی الشّی‌ء فرحا به.