دولتمندی

مترادف‌ها

حکمرانی، سیاست‌مداری

لغت نامه دهخدا

دولتمندی. [ دَ / دُو ل َ م َ ] ( حامص مرکب ) صفت دولتمند. بختوری. خوشبختی. سعادتمندی. ( یادداشت مؤلف ). بختیاری. ( ناظم الاطباء ):
ز دولتمندی درویش باشد
که بی سرمایه سود اندیش باشد.نظامی.|| توانگری و مالداری. ( ناظم الاطباء ). ثروتمندی. تمول. تمکن. داشتن ثروت بسیار. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به دولتمند شود.

فرهنگ فارسی

۱ - سعادتمندی بختیاری. ۲ - توانگری مالداری.

جمله سازی با دولتمندی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هرچند که چون پیاله گردید دلم غیر از خم می ندید دولتمندی

💡 برخلاف تصور ساده‌لوحانه، رسیدن به مرحله دولتمندی و ایجاد یک ساختار حکومتی مستحکم، مستلزم مدیریت هوشمندانه و رعایت قوانین و مقررات است.

💡 تاریخ نشان داده است که هر امپراتوری بزرگی که در نهایت فروپاشید، در دورانی از ضعف در مدیریت و از دست دادن قدرت دولتمندی دچار شده بود.

💡 توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی در یک کشور، مستقیماً با میزان اقتدار و میزان دولتمندی در مدیریت منابع ملی و اجرای سیاست‌ها در ارتباط است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران