بغچه
مترادفها
بسته، بسته کوچک
لغت نامه دهخدا
بغچه. [ ب ُ چ َ / چ ِ ] ( ترکی، اِ ) بوغچه. ( فرهنگ نظام ). بقچه.جامه بند که معروف است این لفظ ترکی است. ( غیاث ) ( ازآنندراج ). بسته ای از جامه و جز آن که بستا نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). پارچه ای بشکل مربع یا مستطیل که لباسها در آن نهاده بندند و مجموع آن پارچه و لباسهای در آن را بغچه بسته گویند. ( فرهنگ نظام ):
مرد باشد که باو تا ندهی صد تنگه
در بغل بغچه نیارد که نهد در بازارنظام قاری.- بغچه باف؛ بافنده بغچه. آنکه بغچه بافد.
- بغچه بافی؛ عمل و کار و شغل بغچه باف.
فرهنگ معین
(بُ چِ ) [ تر. ] ( اِ. ) = بقچه: پارچه بزرگی که در آن جامه و انواع قماش پیچند. سارغ هم گویند.
فرهنگ فارسی
دستمال بزرگ که در آن لباس یاچیزدیگرمیگذارند
( اسم ) دستمال بزرگی که در آن جامه و انواع قماش پیچند.
ویکی واژه
بقچه: پارچه بزرگی که در آن جامه و انواع قماش پیچند. سارغ هم گویند.
جمله سازی با بغچه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز بهر پوشش و بخشش بود رخت درون بغچه پوسیدن چه حاصل
💡 متکا درکله با صندلی اینمعنی گفت که توئی بغچه کش وتکیه بمن دارد یار
💡 زبغچه بند دلم چون روان کشید و کشاد زرختها بخود اول کتان کشید و کشاد
💡 اگر خواهی بزرگی بغچه میکش بقدر الکد یکتسب المعالی
💡 آفت دور بدستار بزرگان مرساد تا ابد معظمی بغچه سران خواهد بود
💡 بغچه را تخت صندلی دادند پرده را سر بر آستانه زدند