بجشک

لغت نامه دهخدا

بجشک. [ ب ِ ج ِ ] ( اِ ) حکیم.طبیب. پزشک. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرای ناصری ). دانشمند. ( برهان قاطع ): و [ غوریان ] طبیبان را بزرگ دارند وهرگه که ایشان را ببینند نماز برند و این بجشکان رابر خون و خواسته ایشان حکم باشد. ( حدود العالم ).
هم رنگ زرشک شد سرشکم
بگشاد رگ مجن بجشکم.خاقانی.|| مخفف بنجشک. ( ناظم الاطباء ). گنجشک. ( انجمن آرای ناصری ). عصفور. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ).
بجشک. [ ] ( اِخ ) کوهی است میانه بلوک سروستان و خفر فارس. ( از فارسنامه ناصری ).

فرهنگ معین

(بِ جِ شْ ) (اِ ) پزشک، طبیب.

فرهنگ فارسی

( اسم ) گنجشک
کوهی است میانه بلوک سروستان و خفر فارس.

ویکی واژه

(بِ جِ شْ)
پزشک، طبیب.

جمله سازی با بجشک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بال شاهین چو حال مرد بجشک گنج شک خالی آمد از گنجشک

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز