سرواد

لغت نامه دهخدا

سرواد. [ س َرْ ] ( اِ ) کلام منظوم و شعر. ( برهان ) ( غیاث ). شعر پارسی. ( تفلیسی ):
دگر نخواهم گفتن همی ثنا وغزل
که رفت یکرهه بازار و قیمت سرواد.لبیبی ( از لغت فرس ص 108 ).زهی به عدل تو مرهون عمارت دنیا
خهی به مدح تومشحون رسایل و سرواد.شمس فخری.|| سرود. || افسانه و افسون. ( برهان ).

فرهنگ معین

(سَ ) (اِ. ) شعر.

فرهنگ عمید

شعر، سخن منظوم: دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل / که رفت یکسره بازار و قیمت سرواد (لبیبی: شاعران بی دیوان: ۴۷۹ ).

فرهنگ فارسی

سرود، شعر، سخن منظوم
( اسم ) شعر سرود.

فرهنگ اسم ها

اسم: سرواد (پسر) (فارسی) (تلفظ: sarvād) (فارسی: سَرواد) (انگلیسی: sarvad)
معنی: سروا، سرواده، سروده، افسانه، چکامه، چامه، ( در قدیم ) کلام منظوم، شعر

ویکی واژه

شعر.

جمله سازی با سرواد

💡 سروادهٔ مرا نتواند کسی سرود کس با نبی همان نیاورده سیمناد

💡 فاعلاتن مفاعلن فعلات جوی بحر خفیف از این سرواد

💡 دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل که رفت یکسره بازار و قیمت سرواد

💡 نام انگشتان مردم در زبان پارسی با تو گویم اندرین سرواد اگر داری پسند