زنگباری

لغت نامه دهخدا

زنگباری. [ زَ ] ( ص نسبی ) معروف است که مردم زنگبار باشد. ( برهان ) ( از آنندراج ). از: «زنگبار» + «ی » ( نسبت ). ( حاشیه برهان چ معین ). منسوب به زنگبار. اهل زنگبار. از مردم زنگبار. ( فرهنگ فارسی معین ). منسوب به زنگبار. ( ناظم الاطباء ). || صمغی را نیز گویند سیاه که از درخت صنوبر گیرند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). صمغ صنوبر باشد... ( جهانگیری ). صمغ درخت صنوبر. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - منسوب به زنگبار اهل زنگبار از مردم زنگبار. ۲ - صمغی سیاه که از درخت صنوبر گیرند ٠

جمله سازی با زنگباری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زلف چون دربند روم روی اوست من چرا در زنگباری مانده‌ام

💡 چون چشمت آب گیرد پیشت یکی بود هندی و زنگباری و آلانی و فرنگ

💡 گدایان دمشقی را نگر سامان سلطانی خداوندان یثرب را شمار زنگباری‌ها

💡 ز شامش صدشکن بر زنگبارست ولی هرچین ز شامش زنگباریست

💡 هر چنبری چو ماری، هر شقه‌ای تتاری هر حلقه زنگباری، از طره بر جبینت

محنت یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز