زرباف

لغت نامه دهخدا

زرباف. [ زَ ] ( ن مف مرکب، اِ مرکب ) زربفت. ( فرهنگ فارسی معین ). زربافته. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). زربفت و قماش زردوزی. ( آنندراج ). قسمی از پارچه که به تار زربافته اند و زردوزی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زربفت شود.

فرهنگ معین

(زَ ) (ص مف. ) نک زربفت.

فرهنگ عمید

= زربفت

فرهنگ فارسی

زر بفت قماش زر دوزی

ویکی واژه

نک زربفت.

جمله سازی با زرباف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسیار به فکر کیمیا گردیدیم این کهنه حصیر، هیچ زربافت نشد

💡 عَلی‌ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ (۱۵) بر تختها زربافت.

💡 از حرف هوس، صدق سخن، لاف شود با عشق، حصیرباف زرباف شود

💡 سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف

💡 بر روی زمین نقش حصیر است اگر فرش آن مسند زرباف و قلمکار نعیم است

نقض یعنی چه؟
نقض یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز