رو انداختن

لغت نامه دهخدا

رو انداختن. [ اَ ت َ ] ( مص مرکب )رو انداختن بر چیزی و به چیزی؛ متوجه آن شدن. ( از آنندراج ). رو کردن. توجه کردن. رو آوردن:
گرفتن آن قدر عیب است در آیین ما خالص
که بر ما هرکه رو انداخت نگرفتیم رویش را.خالص ( از آنندراج ).میتوانم صورت آیینه شد
گر بیندازند خوبان رو به من.مخلص کاشی ( از آنندراج ). || عجز و الحاح کردن. رو افگندن. ( آنندراج ). || در تداول عامه، خواهش و تمنا کردن. با قبول وهن از کسی برآوردن حاجتی را خواستن. خواستن بزرگ و محتشمی به التماس چیزی را از کسی. درخواست کردن کسی که درخواست از شأن او نیست:
هرکه رو انداخت پیش من گرفتم روی او
محشر امید چون آیینه از حیرانیم.تأثیر ( از آنندراج ).

فرهنگ معین

(اَ تَ )(مص ل. ) (عا. ) سؤال کردن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) سوال کردن تقاضا کردن.
بر چیزی و به چیزی متوجه آن شدن رو کردن

ویکی واژه

(عا.)
سؤال کردن.

جمله سازی با رو انداختن

💡 بروایتی دیگر گفته‌اند که پس از مرگ اظفیر، زلیخا عاجز گشت و مالی که داشت از دست وی بشد و در یمن برادران داشت که ملوک یمن ایشان بودند، دشمن بر ایشان دست یافت و همه را بکشتند و مملکت بدست فرو گرفتند، زلیخا تنها و بیچاره بماند مال از دست شده و مرگ گرامیان دیده و روزگار دراز اندوه عشق «۳» یوسف کشیده پیر و نابینا و عاجز گشته و ذل و انکسار درویشی بر وی پیدا شده و با این همه هنوز بت می‌پرستید، آخر روزی در کار خویش و بت پرستیدن خویش اندیشه کرد، از کمین گاه غیب کمند توفیق درو انداختند، روی با آن بت خویش کرد گفت ای بتی که نه سود کنی نه زیان و عابد تو هر روز که برآید نگونسارتر و زیانکارتر! از تو بیزار گشتم و از عبادت تو پشیمان شدم و بخدای یوسف ایمان آوردم.

💡 چون به وقت خنده بگشائی دو لب جانها باید درو انداختن