فرهنگ معین
(ذُ لْ اِ تِ ) [ ع. ] (ص مر. ) دارای قدرت، مقتدر.
(ذُ لْ اِ تِ ) [ ع. ] (ص مر. ) دارای قدرت، مقتدر.
دارای قدرت مقتدر: (( بغایت معزز و معنبر در میان امرا و لشکریان صاحب اعتبار و ذو القتدار بوده.... ) )
دارای قدرت، مقتدر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اسیر قبضه ذوالاقتداریست که پیوندش بتن جز ز امر او نیست
💡 رفع ید فرموده ای ذوالید ذوالاقتدار ملک خود را کرده در دست دشمن واگذار
💡 و اوصیا را جانشین پیغمبر گردانید تا نشر شرایع ایشان را کند و علما را ورثه ایشان ساخت تا در مدتهای طولانی شریعت ایشان را محافظت نماید و پادشاهان ذوالاقتدار را برانگیزانید تا قهر و جبرا مردم را بر شریعت آنها بدارند و هر که اراده تخلف نماید او را سیاست کنند و هیبت و خوف پادشاهان را در دل مردم افکند تا سر از اطاعت ایشان نپیچند.